یاعلی
مگراین وادی دارالجنون است که هردیوانه دیدم یاعلی گفت
نسیمی غنچه ای رابازمی کرد به گوش غنچه کم کم یاعلی گفت
چمن باریزش باران رحمت دعایی کرداوهم یاعلی گفت
یقین پروردگارآفرینش به موجودات عالم یاعلی گفت
خمیرخاک آدم راسرشتند چوبرمی خاست آدم یاعلی گفت
مسیحاهم دم ازاعجازمی زد زبس بیچاره مریم یاعلی گفت
علی راضربتی کاری نمی شد گمانم ابن ملجم یاعلی گفت
مگرخیبرزجایش کنده می شد یقین آنجاعلی هم یاعلی گفت
ای خدای عزیزمن دوستت دارم .من فهمیدم من هم می توانم فقط تورابخواهم ، فقط تورابزرگ ببینم ، همراهی باتورا در تمام لحظه ها بخواهم واحساس کنم .من هم می توانم روی هیچ کس حساب نکنم وفقط تورابحساب بیاورم.